|
تنها درجاده های بی انتها
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 3:51 PM :: نویسنده : مریم
یادش بخیراونروزاکه داداشم برام این وبلاگو درست کردچقدراونروزادلم خسته بودچقدر ازخودم بدم میومدچقدرازاین دنیاوگناه بدم میومدچقدردوست داشتم بخدانزدیک شم ولی چقدرماآدمافراموشکاریم چقدرزود حرفامون یادمون میره .همش ازگناه کردن خسته میشیم ولی بازمیریم سمتشوبهش عادت میکنیموازخدایی که ازتمام اعمالمون آگاهه شرم نمیکنیم چقدرمابی معرفتیم همیشه تنهاش میزاریم میریم سراغ کسیکه یه روزتنهامون میزاره ومیره درحالی که خدا همیشه باماست.خیلی دوست دارم به خدا نزدیک شم دوست دارم قلبمودیگه بجزخدابه کسی ندم.ازبحث خارج شدم میخواستم بگم این آخرین آپ بودتاآخراین هفته میام نظراتونو میخونم جواب میدم بعدمیرم..ازهمه دوستام (فاطمه جون.آزادمرد.رسول.مرتضی.پژمان.ترانه.فروغ.رضاو...) تشکرمیکنم که تواین مدت بهم سرمیزدن ویه تشکرویژه ازداداشم که این وبوبرام ساخت میکنم وازش میخوام که منوواسه اینکه هیچوقت قدر بودنشوندونستم وخیلی اذیتش کردم ببخشه وبه خاطرمحبتاش ازش تشکرمیکنم وازخدا میخوام که بهترینارونصیبش کنه.همتونو دوست دارم همیشه به یادتونم....
خــــدافــــظ یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 12:00 PM :: نویسنده : مریم
دیروزباخالم رفتیم بیرون واسه مادربزرگم کادوبخریم توراه بودیم رسیدیم به یه کوچه که جلوی یه درپرازآدم بودویه امبولانسم جلودروایساده بودبغل دستم یه زن واستاده بودداشت به یکی میگفت یه زن مرده وقتی حرف زنروشنیدم دلم انگارآتیش گرفت تودلم ازخدا گله کردم گفتم آخه انصاف بودتوروزمادرببریش یه دفعه یاد عموم افتادم که توروزپدرمرده بوددلم خیلی گرفت بچه های اون خانم الان باچه شوروشوقی واسه مادرشون کادوخریده بودنوخبرنداشتن مادرشون فرصت نداره کادوهاشونوبادستای مهربونش بازکنه چقدرکمه فاصله ی مرگوزندگی چقدرسخته توروزمادریاروزپدرمادر وپدری نباشه که محکم بغلشون کنی دستاشونو ببوسی بگی مادرپدرروزتون مبارک چقدردوست داشتم زودبرگردم خونه مامانموبغل کنم دستاشوببوسم چقدردیدن یه آمبولانس که میخواست یه مادروتوروزمادر ازبچه هاش جداکنه وواسه همیشه اون مادروباگرمایی که به اون خونه بخشیده بود ببره دلموسوزوند... دوست دارم مادر...
من بدهکارتوام ای مادر همه جانی که به من بخشیدی لحظاتی که برای امن من جنگیدی روزهایی که زمن رنجیدی اشک ها دزدیدی،وبه من خندیدی من بدهکارتوام ای مادر! چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 11:28 AM :: نویسنده : مریم
الهی بمیرم اگه بازببینم غمی توچشمات الهی که باشه برای دل من تمومیه دردات الهی بمیرم واسه اون نگاهت که انقدرنجیبه الهی بمیرم واسه اشک چشمات که خیلی غریبه بمیرم الهی واسه تو،واسه تو،توکه گریه کردی توکه لحظه لحظه تموم غماروبامن سرمیکردی دیگه گریه بس کن بزارواسه ی من تموم غماتو بزارمن بمیرم که طاقت ندارم ببینم چشاتو
بمـــــــــــــــــــــــــــــیرم الـــــــــــهی....
یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391 :: 5:41 PM :: نویسنده : مریم
بهترنشناسی منومنی که باتوبدبودم تنهاازعشقوعاشقی شکستنوبلدبودم لایق بودنت نبودقلب حقیرم میدونم حقمه تاآخرعمرتنهای تنهابمونم منوهرگزنبخش ای مهربونم همیشه بدبودم اینوخوب میدونم چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390 :: 5:46 PM :: نویسنده : مریم
تکیه به شونه هام نکن من ازتو افتاده ترم ماکه بهم نمیرسیم بسه دیگه بزاربرم کی گفته که به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تونیست کنج قفس چادرغم سرت کنم من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها من عاشقم همینوبس گریه نداره بیکسم قشنگی قصه ی ماست که مابهم نمیرسیم |
منوی اصلی آخرین مطالب پیوندهای روزانه آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 6354
|
|||||